ب د ر و د
اي كاش مي توانستم
اي كاش
كه مي توانستم حذفش كنم
اما نه
آنگاه باز هم بايستي بنويسم
تكرار را مكرر كنم
اما نه
به او چه بگويم
كه نمي شناسمش و مرا نيز
او كه شايد بدون سئوال لب بگشايد كه آنچه كه ميدانم خواهد گفت
اما نه
با او چه بگويم
كه مي شناسدم از بر تنها اعدادي
نميدانم اين بار چگونه قضاوت خواهد كرد
اما نه
شرمساري را بازهم نخواهم گفت بدو
اما نه
به او چه بگويم
او كه به راحتي نوري از نوشته هاي ديگري را
دردشت تيره اي و بي هيچ زورقي
و آري
بي هيچ دردسري
مي خشكاند
اما نه
به اوي دومي چه بگويم
او كه سهل واژه اي چون باشد را
به سخت معنايي كه ديگر از زبانم جاري خواهد شد
تبديل كرد
اما نه
به آنها چه بگويم
به آنهاي اولي كه واژه ها را بي آنكه معني كرده باشند
در بستري از بي آبي
بر باتلاق انديشه گستراندند
اما نه
باز هم به آنها چه بگويم
آنها، آنها، آنها
جمع كثيري
آنها كه دشتي را گستراندند
اما دشتي
بي واژه و معني
اگر چه درختانش در آن رو به غروب بوسه مي زنند
"وارطان سخن بگو"
اما نه
هنوز بايد بگويم
من اما
با تو
چيزي ندارم كه بگويم
ترسم از آن است كه تو هم
بي آنكه معني را معنا كرده باشي
پي وصلت با شقايق باشي
بي آنكه نقطه اي بيابي تا آن را
با من قسمت كني
پي وصل ياران باشي
من اما با خودم
با خودم چه دارم
من كمي پيشرفت كرده ام
من ديگر چيزي ندارم كه بخواهم كمي يا زيادي آن را
زتو
پنهان كنم
"چيزي بگو" "چيزي بگو"
من اما
اما من
من ديگر با آدميان صحبت نمي كنم من ديگر با كسي حرف نخواهم زد
من تنها از اين دنيا هيچ را مي خواهم آسايشي مي خواهم بي هيچ دردي
دردي مي خواهم بي هيچ دالي،رايي و هيچ يايي
آري
من تنها آن را مي خواهم.
.........
....................
.................................
"به شما گفتم"
اي كاش مي توانستم.
اي كاش
اي كاش........
اما نه
بازهم
فقط به تومي گويم
تو دیگر نیاز نیست ستاره ها را صدا بزنی
آري تو مي داني چه مي گويم. آري.
اگر مي تواني و اگر مفيد بود